
کار از این حرفا گذشته, تو دیگه بر نمیگردی
از همون لحظه بریدی که خداحافظی کردی
تو بگو با چه امیدی چشم به راه تو بمونم
وقتی که از توی چشمات ته قصه رو می خونم
اگه دل بریده از من دل من اما باهاته
رفتنت منو سوزنده ,نوبت خاطرهاته

حالا با یک گیتار شکسته
منه تنها منه خسته
چی بگم دلم شکسته
باره تنهایی رو بسته
تو که رفتی ز پیشم
من اینجا تنها میشم
تنهای تنها می مونم
من دیگه عاشق نمی مونم
حالا که دوستم نداری
چرا تنهام میزاری
دوست دارم بهم بگی تو
من چه اشتباهی کردم
شایدم باور کنم من
که یه گناهی کردم
****
****
و از آن رودی جاریست به نام محبت
و در آخر آن رود دریاچه ایست بنام جدایی
لعنت به چرخ سنگی این آسمون عزیز
***
حالا بیا بساز دو تا جمله ی قشنگ !
از عشق....نه! کنار تو ....نه! از درون عزیز-
- بد جور خالیم به خدا از حروف وصل
هرگز ، دریغ ، خاطره ، غم ، بی امون .... عزیز!
می نو

بازم دلم گرفته گریه ام اختیاری نیست
گریه ام اختیاری نیست
آخه جز گریه من و کاری نیست
یه عمر از محبت بی نصیبم ای خدا
من غریبم ای خدا
چرا جز گریه من و کاری نیست
اگه عشق همین , اگه زندگی اینه
نمی خوام چشمام دنیا رو ببینه
------
شب سرخ است و هم اکنون از نیمه گذشته.
همه اندیشه ام اینست که چگونه تحمل می کنی و چرا نمی توانم در این راه همراهت شوم.
وقتی خوب فکر می کنم می بینم از سرخ متنفر شده ام.
خوب که فکر می کنم می بینم چقدر وابسته ات شده ام.
خوب که فکر می کنم متوجه می شوم ناراحتی تو چقدر بر من سخت می گذرد.
خوب
که فکر می کنم می بینم ماههای سختی را در کنارم بودی، ماههایی که شیطان
نیز باورش شده بود، باورش شده بود که می تواند روحم را به اسارت ببرد، پس
چه سخت است که نمی توانم هم اکنون در کنارت باشم.
خوب که فکر می کنم می بینم فکرم به جایی قد نمی دهد، شاید بهتر باشد فکر نکنم.
شاید اتصال به سرچشمه قدرت تنها راهی باشد که می تواند ناتوانی مرا التیام بخشد.
از او ملتمسانه می خواهم که شب راحتی را سپری کنی. شبی همراه با آرامش.
پس از مدتها، اولین باری بود که شب بخیرم را با تاخیر پاسخ گفتی.
نمی دانم سرنوشت ما را به کدامین ایستگاه هدایت می کند.
ایستگاه! نه ! ایستگاه نه! از ایستادن می ترسم.
از این که در حال بمانم. از این که با ثانیه ها ندوم.
ثانیه ها هم مرا به سخره گرفته اند.
اگر زنده ام نه به خاطر اینست که قوی تر از ضعیفانم ، بخاطر اینست که ضعیفانه، وجود قوی را در کنارم حس می کنم .
چرا اینقدر سخت شده؟
خوب بیاد می آورم همیشه انشاهای خوبی می نوشتم.
انشا نویسی ام حرف نداشت.
زنگ انشا که فرا می رسید هیچ یک از دانش آموزان ترسی نداشتند چون می دانستند انشای طولانی من وقتی برای ترسشان باقی نخواهد گذاشت.
اما از یک انشای خود پشیمانم.
از یاد نمی برم لحظه ای را که معلم موضوع انشا را روی تخته حک کرد
"علم بهتر است یا ثروت؟"
انشای من اما نمره عالی گرفت ولی ایکاش حقیقت را می گفتم و نمره بد می گرفتم.
ایکاش دانشگاه هم درس انشا داشت.
ایکاش استادی سر کلاس دوباره همین موضوع را تکرار می کرد.
این دفعه اشتباه نمی کردم.
این دفعه برای نمره نمی نوشتم.
این دفعه انشای طولانی نمی نوشتم. انشای من یک جمله بیشتر نمی شد.
انشایم را بر روی یک "اسکناس" می نوشتم:
"تا ثروت نباشد علم جایگاهی نخواهد داشت"
می دانم که با این انشا صفر می گرفتم اما لااقل نفس راحتی می کشیدم.
راحت می شدم از این که حرف دلم را زده ام.
چه
چیزم کمتر از کسانیست که سربازی خود را خریدند، ازدواج کردند، راهی خارج
شدند و چند صباحی دیگر باید زیر دستشان باشم، همانان که در درس اگر زیر
دست من نبودند بیش از من هم نبودند!!!.
در این کشور هیچ کس برای علم ارزشی قائل نیست.
شاید مثل خودشان شوم.
شاید یاد بگیرم که چگونه باید خون دیگران را بمکم تا زنده بمانم.
شاید دلرحمی را کنار بگذارم و راز بقای خود را در بیرحمی جستجو کنم.
مگر تدریس با قیمت های سرسام آور برایم کاری دارد؟
آری برای زیستن راه سومی هم هست.
من تلاشم را می کنم، من می مانم.
با تو بودن تمام آرزوی منست اما قبول کن در دور متناقضی گرفتار شده ام
شاید بهتر باشد خوب فکر کنم.
آری خوب فکر می کنم.
بیاد لحظات با هم بودن و مزرعه گندم، این عکس را تقدیم کسی می کنم که به اندازه تمام حرفهای نگفته ام دوستش دارم.

چرا ؟؟؟ چرا ؟؟؟
مگر قرار نشد با هم همه مسائل و مشکلات را حل کنیم مگر قرار نشد همدیگر را ببخشیم
چرا امروز سراغی از من نگرفتی ؟؟؟ چرا جوابی به من ندادی
اگر گفتم بی تو هیچم اگر گفتم تو تمام زندگی من هستی چرا باور نکردی
اگر امروز حال منو می دیدی شاید هیچ وقت دیگر تنهام نمی ذاشتیم
تو که نمی تونستی گریه منو ببینی الان چرا نیستی تا مرحمی برای این تن باشی
کاش بودی کاش مثل همیشه می بخشیدی
خدایا اگر تا وقتی بر می گرده توان و روحی در بدن داشتم بهش می گم
خیلی دوستش دارم
امشب حتی به شب بخیرم پاسخ نگفتی
خدایا منو بکش نمی خوام شاهد کارایی باشم که مسبب ناراحتی عشقم شدم
خدایا من محمدم و از تو می خوام قول می دم دیگه هیچی ازت نخوام
اگه تا صبح از ناراحتی دیوونه نشم خیلیه
محمدم بد موقع آرزوتو تنها گذاشتی
من منتظرت می مونم حتی تا آخر دنیای خدا
دوستت دارم
حالم بده تب دارم
آدم بودن یعنی چي؟
آدم بودن یعنی عاشق نبودن
یعنی فراموش کردن همه خاطرات
یعنی هر لحظه از دوری تو مردن
یعنی بخوای به کسی بگی دوستت دارم و صداتو تو گلو خفه کنی
و با لحن آقا عشقت وصدا بزنی مثل یه غریبه
آدم شدن یعنی نشنیدن صدای طرفت برای مدت طولانی
و محرومیت از دیدنش تا یه مدت طولانی
چرا زندگی کوچیکمون با اون همه خوشبختی اینجوری شد
چرا تاوان این رفتار اینقدر بزرگ بود ؟
چرا دیگه بخششی در کار نبود
چرا تمام قولهامون
تمام دوست داشتنهامون برای لحظه ای فراموش شد
وای چه قدر دور از تو بودن سخته
تحمل باید کرد
تحمل می کنم
صبر می کنم
من می تونم من همیشه تونستم
کاش یه جا بود گریه می کردم
می رفتم یه جا از ته گلو فریاد می زدم
این بغضی که داره خفه ام می کنه ارو خالی می کردم
فریاد می زدم خداااااااااااااااااااااااااااااااااااااااا چرا ؟؟؟
چرا ؟؟؟؟؟
بعدم سر می ذاشتم به بیابون
می رفتم یه جا که هیچ کس نباشه
سرمو می گذاشتم زمین و می مردم
فارغ از هر خیالی
اما باید صبر کنم
عشقم از من خواسته هیچ وقت نگم خسته ام
من این عشق و آسون به دست نیاوردم
من برای عشقم جونم و میدم
وقتی گفت حرفمو زود باور می کنه
حس بدی بود انگار همه دنیا رو سرم خراب شد
چرا دوستت دارم هام – یادش نموند ؟؟؟
من با قاطعیت می گم من عشقمو می شناسم
من ظاهر سازی و یاد نگرفتم
بقیه چه طورین ؟؟ چه طور ظاهر سازی می کنن
چه طوری؟؟؟
من عشقم و می شناسم
من با عشقم متولد شدم و رشد کردم
مگه می شه کسی با عشقی متولد بشه و زندگی کنه و اون و نشناسه
اونم منو می شناسه
اما حالا تو یه موقعیت بد –نمی دونم چرا این انتخاب کرده و من و از خودش محروم کرده
یاد خودم ا فتادم وقتی دورم یه حصار کشیده بودم و اجازه ورود به کسی و نمی دادم
اما اون با همه آدما فرق داشت خوب الان منم با همه آدمهای دورو برش فرق دارم من باید هر لحظه بگم دوستش دارم در روز صداشو بشنوم
چرا یادش نموند وقتی همیشه بهش می گم صداش برام آرامشه
چرا یادش نموند که همیشه می گفتم صداتو از من نگیر
دلم می خواد بهش بگم دوستش دارم
اما دیگه نمی تونم – تو پیامهام دیگه نمی تونم بگم محمدم – عزیزم دلم – عزیزمی – عشقمی – تمام زندگی من هستی - بوس
من عاشقم – عاشق دروغ نمی گه – ظاهر سازی نمی کنه
حاضره برای عشقش بمیره و هر کاری بکنه تا یه لحظه ناراحتش نبینه
چون می گذرد غمی نیست
دوستش دارم
مگه می تونم صداشو نشنوم اونم چند روز
خدایا ما که یه شب نشده بود صدای هم دیگه ارو نشنویم
باید با این موضوع کنار بیام – من به یه لحظه شنیدن صداشم قانعم
مهم اینه کنارمه
حالا یه کم دور تر
دارم از غصه میمیرم
دلم از غصه پره
داره از غصه می ترکه
از بس گریه کردم چشمام دیگه خسته شدن
خدایا کدوم عاشق برای عشقش صبح تا شب از تب می سوزه
کدوم عاشقه که وقتی یه شب صدای عشقش و نشنوه مثل دیوونه ها فقط یه جا می افته وگریه کنه و خوراکش میشه گریه
دلم می خواد برم مشهد
برم و به امام رضا بگم دردم چیه
بگم من محمدم و از تو شما می خوام آقا
بگم آقا شما مارو با عشق به هم رسوندید چرا اینجوری شد
اون زندگی که می خواستیم از همه آدمها قشنگتر باشه
وای حوصله کلاس عصرو هم ندارم
چرا یکی نیست تا بهش بگم درد دلم چیه ؟؟؟؟
چرا اینقدر ضعیفم
باید صبر کنم
تمام بدنم از حرارت میسوزه
چرا باید نفس بکشم
چرا باید راه برم
نه فقط دلم یه اتاق تاریک با یه آهنگ غمگین می خواد گریه کنم ---------
گریه هم سبکم نمی کنه اما اشکامم دیگه اجازه ای از من نمی گیرن
محمدم دوستت دارم از صمیم قلب بیشتر از قبل
این قلب فقط تو را می خواد
و برای همین همیشه و در هر شرایطی کنارت می مونم تا همیشه
حتی لحظه ای از عشقم بهت کم نمی شه
حتی اگه برای همیشه از همه وجودت منو محروم کنی
عشق من عاشقم باش
اگر چه مهلتی نیست
برای با تو بودن اگرچه فرصتی نیست
عشق من عاشقم باش نگذار بیفتم از پا